العلامة المجلسي

155

حياة القلوب ( فارسي )

كه من نيز متوجه آن صوب مىشوم شايد يكديگر را آنجا ملاقاة كنيم وحقيقت اين امر را معلوم كنيم ، اگر بوجود آمده باشد شايد چاره‌اى در هلاك أو بكنيم وپيش از آنكه نور أو مشتعل گردد خاموش گردانيم . چون نامه به سطيح رسيد وبر مضمون آن مطّلع گرديد به آواز بلند گريست ودر ساعت متوجه مكهء معظمه گرديد وبا قوم خود گفت كه : من مىروم بسوى آتش افروخته اگر آن را خاموش توانستم كرد بسوى شما برمىگردم والّا شما را وداع مىكنم وبه شام ملحق مىشوم تا در آنجا بميرم ؛ چون به مكة رسيد أبو جهل وشيبه وعتبه وعاص بن وايل با گروهى از قريش به استقبال أو آمدند وگفتند : اى سطيح ! نيامده‌اى مگر براي امر عظيمى ، اگر حاجتي دارى برآورده خواهد شد . سطيح گفت : خدا بركت دهد شما را مرا بسوى شما حاجتي نيست ، آمده‌ام خبر دهم شما را به آنچه گذشته است وبعد از اين خواهد شد به الهام حق تعالى ، كجايند آنها كه مقدّم بودند در عهد وپيوسته بودند مستحقّ ستايش وحمد يعنى فرزندان عبد مناف ؟ آمده‌ام كه مژده دهم ايشان را به بشير نذير وماه منير كه نزديك شده است ظهور أنوار أو ، كجاست عبد المطّلب وشيران أولاد أو ؟ وچون گروه قريش اين سخنان را شنيدند ايشان را خوش نيامد وپراكنده شدند ، پس حضرت أبو طالب وساير أولاد عبد المطّلب به نزد أو آمدند در هنگامى كه نزديك كعبه نشسته بود وگفتند : ما أول نسب خود را به أو نمىگوئيم تا علم أو را بيازمائيم ، وأبو طالب شمشير ونيزهء خود را به غلام سطيح داد به هديه وپيش از آنكه غلام سطيح را اعلام نمايد به نزد أو آمد وبر أو تحيت فرستاد وسلام كرد پس سطيح گفت : بر شما باد سلام وگوارا باد شما را انعام ، شما از كدام گروه عربيد ؟ أبو طالب توريه نمود وگفت : مائيم از گروه بنى جمح . سطيح گفت : اى بزرگ ! نزد من بيا ودست خود را بر روى من بگذار ؛ چون أبو طالب دست بر رويش گذارد گفت : بحقّ خداوند داناى اسرار وپنهان از ابصار وآمرزندهء خطاها وكشف كنندهء بلاها سوگند مىخورم كه توئى صاحب عهود رفيعه واخلاق منيعه وتوئى كه